سفارش تبلیغ
صبا ویژن
همه چیز از سایت های کسب درآمد دانلود عکس
 RSS  :: خانه :: ارتباط با من :: پروفایل :: پارسی بلاگ
هر کس نیکو بپرسد، بداند [و] هرکس بداند، نیکو بپرسد . [امام علی علیه السلام]
  • پیوندهای روزانه
  • علوم قرآنی [182]
    آموزش [67]
    اگه 18سال بیشتری بیا تو [185]
    کسب درآمد آسان از اینترنت با سایت های ایرانی [224]
    ترفندهای ویندوز و رجیستری [74]
    بهترین های ایران و جهان [148]
    [آرشیو(6)]


  • تعداد بازدیدهای وبلاگ
  • - کل بازدیدها: 57512 بازدید
    - امروز: 17 بازدید
    - دیروز: 26 بازدید

  • درباره من
  • همه چیز از سایت های کسب درآمد دانلود عکس
    نورالله
    من نورالله 19 ساله از شهرستان اسفراین هستم و امیدوارم که بتوانم مطالب مفیدی را در این وبلاگ برای شما قرار دهم البته هر کس که مایل بود بطور مستقیم با من صحبت کنه آیدی من در یاهو noorelahاست. با تشکر مدیر وبلاگ راستی من مایل به تبادل لینک با وبلاگ های دیگر نیز هستم هرکس مایل بود لینک مرا در وبلاگ یا سایت خود قرار دهد و در بخش نظرات اعلام کند تا من نیز این کار را انجام دهم. خوش باشید

  • لوگوی وبلاگ
  • همه چیز از سایت های کسب درآمد دانلود عکس

  • دوستان من لوگوی







  • اشتراک
  •  

  • اوقات شرعی

  • فهرست موضوعی یادداشت ها
  • کسب درآمد و هرچی که بخواین[24] . کسب درآمد آسان برای ما فارسی زبانان[2] . عاشقانه شعری از مریم حیدرزاده .

  • آرشیو مطالب
  • ترفندهای ویندوز
    عاشقانه
    لیست کامل خطاهای مودم
    کسب در درآمد آسان و مطمئن از طریق اینترنت
    تابستان 1386
    بهار 1386

  • وضعیت من در یاهو
  • یــــاهـو

    ? عاشقانه
  • نورالله سه شنبه 86/1/28 ساعت 6:0 صبح
  • عاشقانه هایم را از پوست شفاف تو می گیرم

    وقتی نور بر آن می تابد و لحظه ای جهان از حرکت باز می ماند

    ای چاقوی فرو رفته بر گودال را که بر می داری

    و خون فواره می زند از میان سفیدی من

    پرندگان بی باک و برهنه در هم می آمیزند بر شاخه ها

    و عمیق ترین ریشه های گیاهان بیرون می آورند سر از خاک

    پس بی هیچ خاطره ای عجیب نیست اگر

    نمی برم از خاطر تو را

    همان طور که نمی گذارم دیگران ببرند از یاد

    نه آنقدر زیبا که به یادت می آورند

     

     

     


    نظرات دیگران ( )

    ? بوی خیانت
  • نورالله سه شنبه 86/1/28 ساعت 6:0 صبح
  • می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی

    می رسد روزی که بی من مرگ عشق را باور کنی

    می رسد روزی که تنها در کنار عکسها

    نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

     


    نظرات دیگران ( )

    ? من تو را لای شقایق هشتم!
  • نورالله شنبه 86/1/25 ساعت 6:42 صبح
  • Image سینا

    مامانم همیشه می گه من برای بزرگ کردن شما ها

    خیلی زحمت کشیدم . اما حالا وقتی می بینم نوه ی اولش رو

     توی کارتن می خوابونه می فهمم که راست میگه!!

    راستی اینم یه نوع کارتن خوابی محسوب میشه دیگه نه ؟


    نظرات دیگران ( )

    ?
  • نورالله شنبه 86/1/25 ساعت 6:42 صبح
  • مادر

    مادرم آغوش خود را باز کن

    نوگلت ء طفلت ء جوانت ناز کن

    این منم مادر که تالان آمدم

    ناتوان از جور رندان آمدم

    دیدی آخر مهربانی حاصلش جز غم نبود ؟!

    شمع بودن ء سوختن ء راهش نبود؟!

    مادرم دیدی که مردی نیست در میدان رزم !

    روبهانند این ستمکاران بزم!

    شوق پرواز و پریدن خواب بود

    در قفس ماندن تکیدن باب بود

    نوگلانت را در آغوشت بگیر

    گرچه گردون کرده آنها را اسیر!

    زندگی رنگش دگر یکرنگ نیست

    با نبود مهربانی و صداقت آدمی دلتنگ نیست

    آخر اندوه کدام از ماست در پیشانی ات

    یا ستمهای چه زهاکیست در بی تابی ات؟

    مادرم آغوش گرمت را به رویم باز کن

    هرچه غم در سینه ات داری برایم ساز کن

    این من و این قلب رنجور از ستم

    می کنم تقدیم تو جانم که ارزانیست کم!

    به همه ی مادرای مهربون

    حسنا           


    نظرات دیگران ( )

    ? می توانستیم
  • نورالله شنبه 86/1/25 ساعت 6:42 صبح
  • می توانستیم هم پرواز هم باشیم

    می توانستیم هم پا و هم آواز سکوت و خستگی های غرور یکدگر باشیم

    می توانستیم همچون کوه

    سرسخت و دلیر و مستبد بر جا بمانیم و

    نترسیم از غروب ماه

    نترسیم از هجوم خشم وبیداد دروغ و نفرت و اندوه

    نترسیم از صدای باد

    نترسیم از شکست خنده ی پر مهر تقدیر و شکست خواب

    می توانستیم . . .آه

    می توانستیم هر چیزی که می خواهیم

    یا هر چه نمی خواهیم

    می توانستیم پل های خراب پشت سر را

    برکنیم و باز از اول کنیم آغاز

    می توانستیم آبهای رفته را سدی زنیم و باز گردانیم

    می توانستیم بغض سینه را باهر چه غیر از اشک

    بترکانیم و هیچ اندوه دیگر را نگنجانیم

    بخندیم از غروب اشک واز اول کنیم آغاز

      می توانستیم غرق خنده ها گردیم و

    چون باران برقصیم وبیاویزیم

    چون دریا خروشیم و قوی باشیم

    بمانیم و بگوییم آفتاب

     بر ما بتاب و هیچمان گردان اگر دستت توانا بود

    بدان ما قطره های پاک بارانیم و از هیچش نمی ترسیم

    ما لبخند گلها را

    صدای جویباران را

    و هر شادی دنیا را به غمها میدهیم اما

    نمی ترسیم

    می مانیم

    برای لحظه هامان شعر می خوانیم

    می توانستیم اما . . .آه.  

     

     


    نظرات دیگران ( )

    ? سلام
  • نورالله شنبه 86/1/25 ساعت 6:42 صبح
  • ولی تو ای ترا نه ساز لحظه های خاطره

    به حرمت هجوم گریه های من

    به پاس این همه محبت و وفای من

    چه می کنی به روزگارو حال من

    به جز فرارو وسوسه

    چه می شوی برای من؟!

    عزیزهک شده به حسرت دلم

    سلام می کنم به تو

    ولی نه پاسخی زروی مهربانیت به من دهی

    نه زحمتی برای گفتن نبودنم

    من از چه در پی سکوت های تو دویده ام ؟

    واز چه حرف می زنم ؟

    خدا کند تمام خواب های من

    توهمی شود برای حال من

    خدا کند تمام وعده های تو ادا شود برای روزگارمن

    سواره ساز لحظه های بی سوار من

    به من بگو

    هنوز درپی نشستنم میان خاطرات روزگار خسته ات دویده ای ؟

    هنوز میشود به چشمهای ناشناس تو

    که بی رمق شکسته است نگاه کرد ؟

    هنوز قلب خسته ات برای غربت دلم

    تپیده است ؟

    چگونه می توان به این همه غم ترانه ام جواب داد !؟

    تو پاسخی برای ناله های من نداده ای

    و من تو را ترانه سازلحظه های بی سوار خود سروده ام

    نوید روزهای خوب زندگی

    کنار من بمان و حسرت بهار را جوانه کن

    سلام هم صدای بی صدا وخسته ام!

    سلام.

    این ادامه ی شعر قبلی بود .
    نظرات دیگران ( )

    ?
  • نورالله شنبه 86/1/25 ساعت 6:42 صبح
  • ترانه ساز زندگی سلام

    دوباره این دل همیشه مات مانده ام

    بهانه جوی خنده های توست

    دوباره چشمهای خسته ام

     که هر بهار زندگی به وعده های بودنت شکسته است

    غمین و منتظربه راه بی سوار توست

    دوباره من که با نبودنت غروب کرده ام

    تکیده حال و بی صدا نشسته ام به روی رد پای تو  

    واز همین هوای دور

     و در همین نبودنت سلام می کنم به لحظه های یاد باد تو

    دوباره می دوم میان صحبتت

    وگوش می دهم به هق هق نگاه تو

    دوباره قول می دهم

    وباز می شوم وبال دست های تو . . .  .

     

     

    از بخت یاری ماست شاید که هر چیز می خواهیم یا به دست نمی آید یااز دست می گریزد .!!!! 

     

     

     


    نظرات دیگران ( )

    ? پنهانی
  • نورالله شنبه 86/1/25 ساعت 6:42 صبح
  • پنهانت کرده ام

    درپس خاطراتی که یارای گفتنش را ندارم پنهانت کرده ام

    و تو چه آسوده نشسته ای

    وچه صبور در پس ناباوری هایم پنهان گشته ای

    برای هیچکس از نبودنت نمی گویم

    برای هیچکس ازبودنت هم نمی گویم

    برای هیچکس از نامهربانیت ،غرورت وخیانتت نمی گویم

    برای همه از محبتی که می توانستی نثاربوسه هایمان کنی!

    از حسرتی که می توانستی بر دل نگذاری

    و از وفایی که می توانستی داشته باشی می گویم

    می گویم با اینکه نباید بگویم

    با اینکه اینجا عشق ورزیدن جرم است

    با اینکه اینجا خیانت عادت است

    با اینکه اینجا دروغ واقعییت است

    با اینکه اینجا کتمان حقیقت است

    اما من می گویم

    می گویم که عاشق بودم

    می گویم که باعشق برمن خیانت ورزیدند

    می گویم که دروغ را به راحتی گفتند

    و حقیقت را هم کتمان کردند

    ولی به هیچکس نمی گویم که تو کردی

    نمی گویم در تمام بودنم نبودی

    چه بگویم که خود هنوز در ناباوری رفتنت نشسته ام

    و هنوز در مخفی گاه قلبم پنهانت کرده ام

    کسی چه می داند ؟!

    شاید برای بازگشتت توانست بهانه پیدا کرد 

    گرچه برای رفتنت بی بهانه رفتی

    کسی چه می داند ؟

    شاید یک روز هم از پس خاطرات بربادرفته ام

    صدای آشنایی دوباره طنین افکن شود

    ودوباره دست مهربانی گیرای دستم باشد

    ولی امروز پنهانت کرده ام

    گرچه برای من آشکاری

    ولی برای آنان که عشق را جرم می دانند و مرا مجرم

    پنهانت کرده ام

    و تو نمی دانی که پنهانی برای پنهانی اشک ریختن چقدر تلخ و دردناک است

    وتوچه آسوده و صبوردر پناه گاهت نشسته ای !

     

     

    اگه بشه به این نوشته ها گفت شعر تراوشات ذهنی خودمه که روی کاغذ می آرم و بعد هم دوست دارم بقیه بگن خوبه یا نه ؟  

     


    نظرات دیگران ( )

    ? شکایت
  • نورالله شنبه 86/1/25 ساعت 6:42 صبح
  • .....من از مردان این دوران
    از این شیران بی میدان
    هزاران بار
    نه !
    هزاران و هزاران و هزاران بار
    شکایت پشت هم دارم
    چه گفتم باز
    شکایت نه !
    حکایت از جدایی ها و رفتن ها
    حکایت از نه فرهاد و نه مجنون ها
    حکایت از سرودن های بی بنیاد
    حکایت از شکایت های قلب خویشتن دارم
    غرورم را که دیگر هیچ . . .
    صدای خنده هایم را
    به جای انعکاس آن به هر فرهنگ و آیینی
    قفس کردند و دزدیدند به جایش
    قلبی از اندوه وناپاکی
    به جایش دشنه ای از پشت
    به جایش هر چه ناجایش توانستند بخشیدند
    ودر آخر مرا
    در کنج تنهایی رها کردند و خود دربی وفایی های دورانم غلط کردند .
    من از آنها دلم خون شد
    نگاهم بی خبر از غصه سنگین شد
    صدایم در خفا و غربت و محنت
    به زندانی سیاه ودور محکوم ابد گردید
    وقلبم بی هدف تا انتها لرزید
    و امشب باز هم دیدم که غمگینم
    نه امشب بلکه دیروز و پریروز و
    هزاران سال هم پیش از چنین روزی
    و فرداهم نه از امروز بهتر بلکه بدترشد
    وپس فردا و فردا های دیگر هم .
    نظرات دیگران ( )

    ? باور
  • نورالله شنبه 86/1/25 ساعت 6:42 صبح
  • چگونه می شود که می رود کسی و بی کسی نهیب می زند ؟!

    چگونه آنکه مانده بود می رود ؟!

    چگونه بغض می شود نگاه های لحظه های شاد ؟!

    شنیده ام که مردگان دوباره زنده می شوند !

    ولی چگونه زنده ای به مردگی ترین زمان بودنش سقوط می کند ؟!

    چگونه دست آه می کشد بیا . نرو و او چگونه می رود ؟

    چگونه او که بهترین بهانه ی تبسم است سکوت می کند

    و بعد فاصله میان ما قضاوتی که نابجاست میکند ؟

    چگونه می توان به آنکه می رود چنین جسور و مطمئن نهیب زد که ایست !!!

    که دیر آمدی شتاب چیست ؟!!!

    چگونه می شود که می رود کسی هیچکس حریف او نمی شود !!!!



    حسنا
    نظرات دیگران ( )

       1   2   3   4      >

    ? لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    شعری از مریم حیدرزاده
    [عناوین آرشیوشده]

    Desigened By Parsiblog.com